پژواک تردیدها
خرداد 1388
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

موسیقی افزایش قدرت ذهن موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1388/03/13
گرچه موسوی برایم یادآور سالهای دهه  شصت است اما به او رای می دهم

میرحسین موسوی برای من یادآور سال های دهه ی شصت است.

سال های اخراج پدر ، عمه ،دایی...

سال های قحطی

سال های جنگ

سال های صف های عبث طولانی

سال های  کوپن

سال های حفظ کردن اجباری شعار هفته

سال های بد

سال های سیلی خوردن از معلم عربی

سال های دفترچه بسیج اقتصادی

سال های بی غرور

سال های قطحی موسیقی

سال های ایست - بازرسی ها شبانه

سال های روشنفکر ستیزی

سال های بی عشق

سال های فیلم های تکراری ژاپنی

سال های بمباران دبیرستان دخترانه ی شهر

سال های بی عطر

سال های...

نمی خواهم بگویم مسبب همه ی خاطرات بد ،موسوی بوده

نمی خواهم بگویم که آدمیزاد نمی تواند عوض بشود

نمی خواهم بگویم موسوی امروز الزامن همان موسوی سال های دهه شصت است

اما می خواهم بگویم که همه ی این ها را یادم هست و فراموشم نشده.

می خواهم بگویم که بی حافظه نیستم.

می خواهم بگویم که موسوی و موسوی ها  و هر که هر کجا مسئول بوده روزی باید در قبال مسئولیتش پاسخگو باشد

و باز هم می خواهم بگویم با همه ی این ها ,و با علم به همه فاصله های  ذهنم با موسوی به او رای می دهم.با دستی لرزان ، با ناراحتی ،بدون هیچ امیدی و بدون هیچ توهم و جوگرفتگی...

و می دانم که رایم در تایید او نیست و بلکه در رد دیگری ست...


1388/03/01
چرا همه خوابیم؟

 در ابتدای فیلمنامه چاپ شده‌ی حقایق درباره لیلا، دختر ادریس، بیضایی جمله‌ای به این مضمون آورده که «در زمستان ۱۳۵۴ هر کس در هر مقام، در حد توانایی خود کوشید که این فیلم ساخته نشود.»1 این جمله اگر چه بیانگر وضعیتی در نیمه اول دهه‌ی پنجاه خورشیدی است اما به نظر می‌رسد که همچنان نیز مصداق دارد.

چه نکته‌ای در فیلمسازی بیضایی است که در طول این همه سال و علی‌رغم همه فراز و فرود فراوان سیاسی، فرهنگی و اقتصادی کشور حاصل و خروجی‌، دشوار فیلم ساختن اوست؟ گویا هر مشرب و جریان فکری حاکم بر مناسبات تولید سینمایی کشور با همه تفاوت‌ها و اختلاف نظرها در‌باره‌ی سخت‌گیری جهت فیلم ساختن بیضایی اشتراک نظر دارند.

حرف و حدیث پیرامون این مسأله زیاد است. برخی این پدیده را به سخت‌گیری و بدقلقی او مرتبط می‌دانند و برخی دیگر به وجود دست یا دست‌هایی که او نسازد و نسازد و نسازد. محمد چرم‌شیر در این باره می‌گوید:...

بقیه را در سایت زمانه بخوانید.


1388/02/23
شهر خاموش من آن روح بهارانت کو

آن چیزی که بتوان یک اتفاقش خواند در حوزه ی موسیقی ایران خیلی کم و انگشت شمار پدیدار می شود.این پدیده چقدر به شرایط موجود جامعه بازمی گردد و چقدرش وابسته به ذات و ماهیت موسیقی ایرانی ست،بحث جداگانه و مفصلی ست. قصدم این نیست که بگویم آلبوم شهر خاموش کار مشترک کیهان کلهر و کوارتت زهی بروکلین رایدر ،یک اتفاق و شاهکارست ولی این روزها که ساعت هایم را با آن می گذرانم ،به شدت شنیدنی و زیبا دریافتمش.کلهر که حالا دیگر به جرات می توان او را بین المللی ترین چهره ی موسیقی ایران نامید ،در این آلبوم نیز با همراهی گروهی غیر ایرانی تجربه های کارهای تلفیقی و ترکیبی اش را ادامه می دهد.

آلبوم در 4 قطعه ی 1- شهر خاموش 2-ترقه 3- پرواز 4- در انتظار باران ارائه شده است .کلهر در توضیح این اثر گفته که :«هدف ابتدایی در به وجود آمدن شهر خاموش ترکیب موسیقی بداهه و موسیقی از پیش نوشته شده در یک قطعه ی موسیقی بود که تمام اعضای گروه بر اساس چهارچوب های مشخص شده در آن شرکت می کنند و در شکل گیری و صدادهندگی نهایی به یک اندازه موثرند.»

او در این اثر کمانچه و سه تار می نوازد و در این راه  ویولن ، ویولا ، ویولنسل ، کنترباس ، ساز کوبه ای، سنتور و تمبک او راه همراهی می کنند.

آن چیزی که در این آلبوم نمود دارد تبحر کلهر در تلفیق و ترکیب موسیقی ها متفاوت و سبک ها مختلف است.در مواجهه ی اول ؛شنونده با یک کلیت و یک معماری یکپارچه ی موسیقیایی برخورد می کند و تلفیق و ترکیب به مثابه چسباندن و  وصله پینه نیست بلکه هم به علت دانش و احاطه ی کلهر و هم احتمالن همدلی نوازندگان ؛اثر کلیتی واحد و یگانه پیدا می کند.یگانگی ای که تجزیه آن به اجزای منفرد آن را از هویت خویش فرو می کاهد و شاید اصلن ممکن نباشد.

شهر خاموش به یاد قربانیان بمباران شیمیایی حلبچه تقدیم شده است...

شنیدن این اثر در این روزهای بهاری و سبز می تواند تجربه ای یکتا و بی نظیر باشد.توصیه می شود شدیدن.

و البته اگر شنیدید و حال بردید دعای خیر جهت بنده  فراموش نشود [خنده]


1388/02/22
به رنگ شیر

غزلی از قاآنی شیرازی را خواندم از جهاتی قابل توجه بود:اظهار عشق و علاقه و کشش به هم جنس(پسر)،بازی با فرم و قالب ،استفاده از وزنها و بحرهای کمتر استفاده شده و تصویر سازی های بدیع و زیبا...بخوانیم:

 

یارَکی ست مرا رند و بذله گو ،شوخ و دلربا ،خوب و خوش سرشت

طـره اش عـبیر، پـیکرش حـریر، عـارضش بهـار، طـلعتـش بـهـشـت...

نقشبند روح،گویی از نخست صورت و لبش تا که شد درســت

لعل پاره را ز آب خضر شست ،پس نمود حل ،با شکر سرشت

در قمار عشق، از من آن پسر ، برده عقل و دین،جـسم و جان و سر

هوش و صبر و تاب، مال و سیم و زر،قول لوطیان: هر چه بوده گشت

پـیـش از آن کـه خـط رویَدَش ز روی ،بـود آن پـسـر سـخـت تنـد خـوی

و اینک از رخش سر زده است موی، تا از آن خطم چیست سرنوشت

موی عارضم داشت رنـگ قیـر، در فراق او شــد به رنـگ شـیـر

در جوانی ام عمر گشت پیر ، دهر پنبه کرد چرخ هر چه رشت...

مرد چون شناخت مغز را ز پوست ،هر چه بنگرد نیست غیر دوست

هـر کـجـا رود مـلـک مـلـک اوسـت،خـواه در حـرم خـواه در کـنـشت


1388/02/20
طعم گس تشنگی

آمد

نشست

بالا

پایین

باز شد

...

پایین

بالا

بسته شد

برخاست

رفت

طعم دهانم گس

من هم چنان تشنه ام...


1388/02/18
بدرود اصفهان

تا چند روزی دیگر ، از اصفهان می روم و بر این گمانم که برای همیشه...و شاید اگر بازگشتی باشد برگشتی زائرانه یا توریستی .

اگر چه زاده ی اصفهانم اما اصفهانی نیستم و اگر چه حدود نیمی از سال های  زندگیم را در این شهر سپری کرده ام ولی خاطره ی کودکی و نوجوانی از آن ندارم.شاید از همین دلیل است که عشقم به اصفهان از نوع عشق آدم به موطنش نیست...گیرم که زمانی ست که اصالت چندانی هم برای پدیده هایی مثل خاک و وطن قائل نیستم.

جنس دوست داشتنم از باب خاطره ی زیاد داشتن ،هم نیست..اگر چه این هم می تواند باشد که من در این شهر :

بزرگ شدم

دانشگاه رفتم

عاشق شدم

سیاست بازی کردم

فیلم دیدم

ازدواج کردم

پول در آوردم

غذا خوردم

راه رفتم

جدا شدم

عکس گرفتم

گرسنه شدم

باران خوردم

سیر شدم

رنگ شناختم

رنگ باختم

سفید شدم

خوابیدم

بیدار شدم [1]

....

راستش این دوست داشتن ربطی به آدم های اصفهان هم ندارد...با تاکید بر عدم اعتقاد به افسانه ها و باورهایی که یک رفتار جمعی را به قوم و شهر و ایلی نسبت می دهند می خواهم بگویم که خیلی خاطره پررنگ خوب یا بد از آدم های این شهر هم ندارم.

اما چیست ،چه رازی ست که این گونه عاشقانه این شهر را ستایش می کنم.تمام حس و حالم این است که آن چه که مرا،بندی ِ این شهر کرده از رنگ و جنس دوست داشتن خوبی و عشق به زیبایی ست.نمی دانم و البته مهم هم نیست که چقدر نگاه و زبانم اینجا مردانه می شود ولی در نگاهم اصفهان زن است و هر چه که مربوط به زن بودن است مجتمع در این دیار...با همه نازها و لوندی ها و زیبایی ها...پریرویی ست که تاب مستوری ندارد و هر آنی چونان بت عیاری به شکلی خود را می آراید...

شهرزاد است.خود ِ خود ِ شهرزاد.با هزاران هزار قصه ی خوشرنگ و جذاب که می کِشَدَت،می کُشَدَت و دمی رهایت نمی کند.افسون دارد این شهر.سحرت می کند و هیچ باطل السحری کارسازی نیست.باید به بازی اش در آیی و گرنه تصلب زمان و تاریخ می تواند سودایی ات کند...

این روزها دارم مناسک خداحافظی را بجای می آورم و چه باشکوه ست و چه غمناک این خداحافظی در بهترین زمان اصفهان یعنی اردی بهشت.شکوفه ها باز شده و بیدها مجنون تر از همیشه،گیسو در دست باد.سبز ها سبزتر از همیشه و حیف که زاینده رود خشکیده ست.

دلم تنگ می شود می دانم...مگر می شود دلتنگ زاینده رود و خواجو و نقش جهان و مسجد جامع و هشت بهشت و صفه و ناژوان و جلفا و وانک چهارباغ و...نشد.

اما چه  چاره ای جز دل کندن و رفتن  

 



[1] -با کمی دستکاری از احمدرضا احمدی


1388/02/15
پرنده که حرف نمی زند...

شنیده ام یا دیده ام که بعضی ها در واکنش به برخی تولیدات فرهنگی و هنری  می گویند:

- «این اثر ایرانی نیست...:»

- «این که واقعی نیست...»

- «محال ممکنه که اتفاق بیفته...»

و حرف هایی از این دست،که برگرفته از نوعی نگاه خاص به واقعیت و رابطه آن با روایت هنری ست.

فارغ از مباحث تئوریکی که عنوان می کند نقل صددرصد رئالیته خود رئالیته نیست و یا حتا مستند ترین فیلم ها هم کمترین ربط را به واقعیت دارند؛فکر می کنم  روزی برسد که بشنویم :«منطق الطیر که ایرانی نیست،پرنده ها که توی ایران حرف نمی زنن...» یا «داستان بوف کور که نمی تونه اتفاق بیفته...» و...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 302656


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
Search Engine Optimization