پژواک تردیدها
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387
خلیج فارس ایران محل دفن ریگان

باور بفرمایید ملت عجیب و غریبی هستیم.جماعتی با رفتارها و رویکردهایی بس متناقض و حیرت آور...رفتارهایی که شاید مصداق جمع نقیضین باشد یا همان تداعی کننده قسم حضرت عباس و دم خروس...گاه چنان این ور بامیم که دیدنی است و گاه آن چنان از آن سو پرتاب می شویم که شنیدنی است...برای اثبات این مدعا نیازی به رمل و اصطرلاب و یا معادلات پیچیده روانشناختی و جامعه شناختی نیست،یک نگاه سرسری همه چیز را به یک ذهن تیزبین منتقل می کند.مثال می زنم؛خاطرتان هست که این چند وقت بحث مولانا به نوعی مثل پیتزا و شلوار جین و آدیداس مد روز بود؛و خیلی از همین ماها در حالی که آرزوی سفر به قونیه در دل داشتیم با تاسف سری تکان داده و نسبت به تاراج میراث فرهنگی و مفاخر ملی مان وااسفاها همی می خوردیم که دیدید چگونه ترکیه مولانای ما را ربود؟...دیدید چگونه مرده ریگ ما تارج شد؟...و در این میان یکی نبود و نیست بپرسد که از مولانا جلال الدین رومی یا بلخی گذشته ،در همین دور و بر و همین زمان،هیچ می دانی مولاناهای زمان یا در حال از دست رفتنند یا پولی برای چاپ کتابشان ندارند یا از درد ناچاری شرنگ غربت به گلو می ریزند؟ یا اصلن حالا که این کار بد انجام شده تو چرا پول می دهی بروی آنجا؟ که بدکاران تشویق به ادامه بدیشان بشوند؟

ادامه مطلب ...

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
به بهانه روز بزرگداشت سعدی

شکم زندان باد است ای خردمند

نـدارد هـیـچ عـاقـل بــاد در بــند

چـو بـاد انـدر شکم پیچد فرو هل

که باد انـدر شکم بارست بر دل

 

گلستان سعدی - در اخلاق درویشان


چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387
اون روز که ترقه اومد

سال گذشته هنگام بازی تیم های فوتبال سپاهان اصفهان و پرسپولیس تهران در اثر پرتاب ترقه؛ سرباز وظیفه ای از ناحیه دو چشم و صورت به شدن آسیب دید. حواشی بسیاری پیرامون این قضیه پدید آمد. از نگاه ژورنالیستی به آن پرداخته شد و ماجرا پیگیری شد. اگر چه چشمان سرباز احمدی برای همیشه نابینا و کم بینا شده بود.

با پیشنهاد دوستی بر آن شدم که از منظری متفاوت به ماجرا نگاه کنم. قصدم آن بود که با ساخت فیلم مستندی از این ماجرا؛ نگاهی دیگرگون را بر بستر تاریخی و به نوعی فرهنگی شهر اصفهان سوار کرده و دنبال کنم. راستش در پیگیری ماوقع آن چیز که دایم در ذهنم نقش می بست؛ کاری شبیه به اون شب که بارون اومد ساخته ی کامران شیردل بود. بر آن نبودم که مقصر را پیدا کنم یا با نگاه ژورنالیستی مثلن کشف نکته ی جدیدی را اعلام کنم. در تمام مدت به این فکر می کردم که دوست دارم بدانم تک تک آنهایی که در طرح فیلم قرار است با آنها مصاحبه شود واکنششان در قبال کور شدن ناگهانی چیست ؟چه جور می شود تحمل کرد ندیدن را وقتی می دیدی؟ چشم چیست؟ تعریف دیدن از نگاه یک کور چیست؟ ندیدن یک کور مادرزاد چه تفاوتی با ندیدن یک فرد بعدن کور شده دارد؟....

به همین روی نامه ای تهیه شد جهت باشگاه فرهنگ و ورزشی باشگاه سپاهان و شخص مدیر عامل ؛مبنی بر درخواست هماهنگی جهت ساخت فیلم. در متن نامه چنین آورده شد:

...نظر به این که پدیدآورندگان خود راساً نسبت به تهیه ی این فیلم اقدام نموده اند ،از این لحاظ بار مالی خاصی به باشگاه تحمیل نخواهد شد . لیکن با توجه به نیاز به انجام گفتگوهای مورد نظر ،نیاز به فیلمبرداری و احتمالاً استفاده از تصاویر آرشیوی، هماهنگی و دستور باشگاه سپاهان و آن مقام محترم لازم و ضروری خواهد بود. با توجه به موارد فوق لذا خواهشمند است در صورت صلاحدید نسبت به هماهنگی جهت انجام موارد مورد نظر و همکاری لازم دستور مساعدت صادر فرمایید....

در پیگیری نامه ی ارسال شده ؛جلسات متعددی با مسئولان ذی ربط برگزار شد. و نتیجه ؛هی به امروز و فردا حواله می شد. تا این که جلسه ی آخر که بیشتر شبیه جلسه بازجویی بود فرا رسید. خواسته های جفت و طاق بود که دایم هوار می شد. از این که باشگاه باید در طول فیلمبرداری و تدوین بر کار نظارت داشته باشد تا این که باشگاه حق دارد در صورت نیاز از ارایه فیلم جلوگیری کند. و جالب تر این که سازندگان باید تضمین بدهند که فیلم از شبکه های ماهواره ای پخش نشود!!! البته جواب دادم که زمانی که سریال ها و فیلم های صدا و سیمای جمهوری اسلامی با آن همه دستگاه عریض و طویل و امکانات از شبکه های فارسی زبان ماهواره ای پخش می شود ؛من با کمترین امکانات چه تضمینی می توانم بدهم؟ به هر حال پس از جوابگویی و پرسش و پاسخ فراوان مقرر شد که جواب نهایی را مدتی بعد بدهند. که پس از مدتها مسئول مربوطه گفتند:حاج آقا (ساکت)گفتند خیر...

 


دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
به بهانه رفتن سرما اگر چه دیر

عجیب طاقتم نسبت به سرما کم شده،در حیرت مدامم که کودکی و نوجوانی چگونه گذشت در آن سردترین ِ جاها... رفته بودیم مراسم ختم جوانی که اتفاقن شهید شده بود...زمان رسمن بهار بود ولی آنجا انگار خبری نبود یا اگر بود در تقویم ها....اسمش چه بود؟فرقی نمی کرد آن سالها برایم و جالب که هنوز هم فرقی نمی کند.رفته بود سربازی که یک دفعه تیر غیبی آمد و گرفتارش شد...جوان بود.هنوز بدن گرم دختری را با آن هیکل روستایی اش در هم نفشرده بود،آن چنان که چرق چرق استخوانش به چرخ چاچی بگوید زکی(اسم دختر قرار بود خاور باشد)...گرمای ترکش آبش کرد...آب نشده بودند برفها. پله ها از برف بود..از سطح زمین با پله برفی رفتیم سر پشت بام که بساط پذیرایی مهیا بود...اگر جلویم را نگرفته بودند با آن پله های می رفتم تا آسمان هفتم ،هشتم ..بیستم...پله به آن نرمی و سفیدی دیگر ندیدم که ندیدم ،گمان نکنم هم که چنین اتفاقی ممکن باشد.تونل برفی که می گویند را آنجا دیدم...این پیرمردها و پیرزنها می آیند،می نشینند و از سال فلان وبا و بهمان قحطی و برف می گویند که برای رفتن به این سو و آن سو تونل می زده اند در برف به بزرگی آدم....انگار چیست؟انگار در ما تحت غول را تر کرده اند؟مگر من چقدر سال دارم؟من سنی ندارم .من فقط خاطره زیاد دارم.من آن قدر خاطره دارم ولی زبان بیان ندارم.من آن قدر خاطره دارم که انگار هزار سال عمر کرده ام.

می گفت بر سینه بزن یا اصلن یادم نیست چه می گفت ولی واکنش بر سینه زدن جماعت بود...محکم...محکم تر و من فکر می کردم که سینه برای زدن که نیست...برای سپر کردن است...اصلن برای خوردن است...برای...جاده دو حصار داشت سفید،انگار کن خامه با شکلهای گوناگون با منحنی هایی که خود بدن بود. همان بدن دختری که قرار بود آن شهید، در مرغزار کنار چشمه یواشکی بغل بزند...همان خاور...تصور کن دشت سبز بی انتهایی را که گلهای قرمز و زرد کوچکی این و آن ور در آمده اند.خاور با دامن بلند نارنجی رنگش که حاشیه اش منجق دوزی شده،شلیته ی بنفش و مینار و لچک بنفش(انها هم با منجقهای فراوان)دارد سرخوشانه این ور و آن ور می پرد و سرباز بعدن شهید شده هم به دنبالش.که شاید بگیردش، بغلش کند،ببوسدش و...می گفتند که آنهایی که داشتند خبر کشته شدنش را می بردند شب در برف گیر کردند.گرگ ها هم که فراوان.چیزی نمانده بود  به مرگ که چند روستایی سر می رسند .می گفتند جای پای مرگ روی برف ارغوانی مانده بود...

می شد که مرگ قاصدان مرگ تمام شدن خود مرگ باشد؟


پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386
نمایشگاه عکس

نمایشگاه عکس خشایار الیاسی بختیاری

کافه عکس ۱۵ لغایت ۲۹ دی ماه

تهران - بلوار میرداماد - ساختمان اسکان - کافه عکس

پوستر نمایشگاه


چهارشنبه 12 دی ماه سال 1386
دعای گوشه نشینان
من کسی را دیدم که بیانیه چند میلیون امضا برای تغییر را امضا کرده بود،هر از چند گاهی هم می رفت جمکران...

پنجشنبه 22 آذر ماه سال 1386
اصول ساماندهی محیط کار و نقش آن در ارتقای محیط کار

شایعه های عجیب و غریب و گاه محیر العقولی درباره ی اعمال و حرکات آدمکشی که این چند روزه در اصفهان چند نفر از جمله یک تبعه ی فرانسوی را کشته، به گوش می رسد.اعمالی که بیشتر به بازسازی فیلمهای اکشن شبیه  است.

کاری به بزهکاری و مشکلات اجتماعی و...این گونه مسایل ندارم.آسیب شناسی جنایت هم بماند سر جای خودش و رویکرد اعتراض گونه ی جنایت در جوامع بسته هم همین طور...

این رواج عصبی و قارچ سای شایعه ها برای من بیان نیاز جامعه به هیجان و تکاپوست.وقتی این نیاز به هیجان در کانالهای معقولی چون مراسم جمعی،آیینها ،کارناوالها ، جشنها و جشنواره ها راه نیابند،خود را به سمت هیجان کاذب می کشاند و منفجر می کند.یا شایعه ساز می شود یا در کوچکترین حرکت جمعی ویرانگر...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 206428


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
Search Engine Optimization