X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

پژواک تردیدها

1392/02/06 ساعت 17:57

تصادفی است که اینجایم...

برای اولین بار بود که داشتم در جاده‌های کشورِ جدید می راندم. ناشناختگی جاده و خودروی کرایه‌ایِ غول‌پیکر سر جای خود،ترس از سخت‌گیری پلیس هم اضطرابم را بیشتر می کرد. وقتی با این تجربه ،سال‌هایی را سپری کردی که باید از پلیس فرار کرد و پلیس علیه توست ،خیلی فرق نمی کند که در چه جغرافیایی تنفس می کنی،به هر حال ناخودآگاه،کار خودش را می کند. در بزرگراه بودم و مقصد خاصی نداشتم که مقصد ،همیشه نرسیدن بود.بزرگراه وقتی‌که نمی خواهی سریع و بدون فوت وقت به مقصدی برسی چندان جذاب نیست. همه آسفالت است و گارد ریل و قطاری از ماشین‌های دیگر...دیدنی‌ها در دل جاده ‌های فرعی و روستایی است.دل به دریا زدم و  از بزرگراه خارج شدم.پستی بود و بلندی،مزرعه بود و جنگل.در این میانه هم خانه‌های روستایی سر بر می کشیدند وچشم‌انداز را از یکنواختی خارج می کردند. زیبایی و تازگی مناظر دور و بر با موسیقی‌ای که از رادیو پخش می شد رنگ بیشتری می گرفت. خود را به جاده سپرده بودم و نمی‌دانستم کجا هستم و به کجا می روم. برای پیدا کردن مسیر بازگشت،تمام امیدم به مسیریاب تلفن همراه بود.خورشید هم در این میان دلبری می کرد و مدام پشت ابرها قایم می شد،استراحتی می‌کرد و باز سرک می کشید. اما انگار زور لشگر ابر بیشتر بود و هی بر پشته‌اش اضافه می شد تا این که برف گرفت. اول آرام و موقر بود ،رقص می کرد و به زمین می‌آمد اما کم کم شدید و وحشی شد. هر چقدر به جلوتر می‌راندم جاده باریک‌تر وخلوت‌تر می شد. وقتی شب باشد یا ابر باشد یا به نوعی دیدت محدود به چند متر دور وبرت بشود تخمین این که در چه جهتی هستی و چقدر راندی خیلی مشکل‌تر از حالت معمولی است. دیگر نه منظره‌ای به چشم می آمد و نه این که می‌دانستم کجا هستم.مسیریاب تلفن همراه هم که در حالت معمولی خیلی خوب کار نمی‌کرد در آن شرایط شدیدن ابری از کارافتاد.عملن گم شده بودم.یاد آن نصفه شبی افتادم که تنها از ابیانه به اصفهان بر می‌گشتم و در کوره راه‌های اطراف نطنز گم شدم.با این تفاوت که حداقل آن موقع اسم جایی که گم شدم را می دانستم ولی الان هیچ تصور و آگاهی از اطراف نداشتم.خستگی ناشی از دقت بیشتر در رانندگی در شرایط برفی و اضطراب، سخت گرسنه ام کرده بود.جز آب هیچ چیز همراهم نبود.برف جاده را بغل کرده بود. برگشتن هم فایده‌ای نداشت چون آن‌قدر فرعی در فرعی آمده بودم که مطمئنن راه اصلی را پیدا نمی‌کردم.خوشبختانه باک بنزین پربود و از این بابت خاطرم جمع. امیدم به دیدن تابلوی راهنمایی یا کم شدن ابرها و به کار افتادن مسیریاب بود که چراغ قرمز چشمک‌زنی در کنار جاده خودنمایی کرد. از آن فاصله حروفش را نمی توانستم بخوانم.آرام آرام کنار گرفتم و نزدیکتر شدم و ایستادم.معجزه اتفاق افتاده بود.در آن جاده دورافتاده‌ی کم تردد چراغ نئون قرمز رنگ ،داشت وجود رستورانی را نوید می‌داد.

 

رستوران خیلی کوچک بود.چهار میز چوبی قدیمی اینجا و آنجای رستوران خودنمایی می‌کردند.دیوارهای چوبی پر بود از قاب عکسهای سیاه و سفید قدیمی و نامه و نقاشی و پوستر فیلم. پرده‌ی چهارخانه‌ی سفید و قرمزِ پنجره ها به گوشه‌ای جمع شده بود.بوی گوشت پخته و آبجو وچوب ،همراه با گرمای مطبوع و موسیقی بلوزی که داشت در لابه‌لای این فشردگی راه می‌رفت ،محیط را دلچسب و قابل اطمینان کرده بود.هیچ آدمی داخل رستوران دیده نمی‌شد؛ چه مشتری چه صاحب رستوران.نشستم .میز لق می‌زد.دستم را به گل زرد پلاسیده‌ی روی میز کشیدم.صدایی از آن ور پیشخوان چیزی گفت که متوجه نشدم. پیرمرد بلند قدی با کلاه پانامایی کرم رنگ و پیراهن آبی و شلوار جین نزدیک و نزدیک تر شد. با آن دستمال گردن بازِ افتاده بر دو سوی شانه‌هایش، بیشتر به بازیگر فیلم‌های وسترن شبیه بود تا یک صاحب رستوران دورافتاده.سبیل‌های سفید و پرپشتش از دو ور لبش آویزان بود. با لهجه‌ای شبیه به لهجه اسکاتلندی‌ها  گفت که فقط "هاگیس" دارد و اضافه کرد که این موقع سال گذر کمتر کسی به این اطراف می افتد و خیلی تعجب کرده که یک ناشناس را اینجا دیده و فکر می کرده که یکی از روستایی‌های این دور و بر برای ناهار آمده و ضمنن اگر غذا سفارش می‌دهی فقط پول قبول می‌کنم ولاغیر.وقتی حرف می زد بوی سیگارش بیشتر می شد اما نه تنها آزارم نمی‌داد که دوست داشتم بیشتر حرف بزند.توضیح دادم که راه را گم کرده‌ام و در واقع تصادفی است که اینجایم.وقتی به آشپزخانه برمی گشت باصدایی که تحکم و قاطعیت اولیه اش را از دست داده بود گفت که اتفاقن من هم تصادفی اینجا هستم...

 

غذایم داشت تمام می‌شد؛ که صدای شمرده و محکم گام‌هایش بر روی کف چوبی رستوران طنین‌اندازشد.یک کتاب بزرگ نارنجی ِ رنگ و رو رفته‌ای را گذاشت جلویم و به آشپزخانه برگشت.آلبوم بود؛آن قدر قدیمی که عکس‌هایش زرد شده بود و کاغذهایش در حال پوسیدن بود. هر ورقی که می‌زدم چیزی از طلق روی عکس‌ها به انگشت‌هایم می چسبید.آلبوم بوی نم می داد. عکس‌های اول از پسر بچه‌ای بود با موهای روشن یک‌ور شانه‌شده در حالت‌های مختلف؛نشسته روی صندلی،تکیه داده به نرده،چتر به دست دم در ایستاده،توپ زیربغل...پسرک در همه عکس‌ها اخم کرده بود و غم و هراس چشم‌هایش حتا در همین عکس‌های رنگ و رورفته هم پیدا بود.پسر بزرگ و بزرگتر می شد، به مدرسه می‌رفت،ورزش می کرد،بادوستانش به پیک‌نیک می رفت،اما غم و هراس چشم‌هایش از این عکس‌ به آن عکس منتقل می شد. پیرمرد با فنجان بزرگ قهوه برگشت و آن را روی میز گذاشت. با نگاهی پرسشناک وراضی و اندوهگین نگاهم کرد.انگار چیزی می خواست بگوید ولی پشیمان شد و دوباره دورشد.پسر،حالا جوان رشیدی شده بود و با لباس ارتشی و تفنگ بلندی بر دست یا بر دوش هم‌چنان غمناک به دوردست‌ها نگاه می کرد، انگار منتظر چیزی یا کسی بود که از پشت دوربین نزدیک شود. هر یکی دو صفحه در میان جای یک عکس خالی بود،انگار کسی ناشیانه یا با‌عجله عکسی را از آلبوم بیرون آورده بود.از دوره‌ی میانسالی مرد عکسی وجود نداشت ،عکس‌ها ازدوره جوانی یک‌دفعه پرید به زمان پیرمردی‌اش...تعداد عکس‌های دوران پیرمردی خیلی زیاد نبود و همان چند تا هم محدود می‌ شد به همین رستوران و محیط اطرافش.موسیقی قطع شده بود و سکوت بر فضای داخل رستوران سنگینی می‌کرد،بیرون هم خبری از برف نبود وآفتاب داشت ابرها را شکست می‌داد.قهوه دهانم را تلخ کرده بود. پیرمرد با سیگاری بر لب،جلوی پنجره به دوردست نگاه می کرد،از نیم‌رخ هم می شد غم ماندگار چشم‌هایش راحدس زد. پرسیدم که چرا آلبوم عکسش را نشانم داده است؟نگاهی کرد و بی پاسخ ،در حالی‌که پک عمیقی به سیگارش می زد ،دور شد و به آشپزخانه بازگشت.

ماشین را روشن کردم.پیرمرد که بالای پله‌های ورودی رستوران ایستاده بود با دست راستش،سمتی را که باید می رفتم نشانم می داد.راه افتادم .آفتاب پس از بارش برف،تند و تیز در حال درخشیدن بود.رادیو خاموش بود و چشم‌های غمگین پسرکِ داخل عکس ،روی داشبورد ماشین،جاده‌ی خیس را تماشا می کرد.

دیشب محسن نامجو گه زد به تصنیف"گریه را به مستی بهانه کردم..." خب دوست داشت و حق دارد که دوست داشته باشد ولی من دوست نداشتم و خب [من هم فکر می کنم] این حق ام است که دوست نداشته باشم. بعد هم طبق معمول خودش را سنجاق کرد به کارش که قصدش نشان دادن تناقض دو نوستالژی ذهنش بوده.حالا بماند که نوستالژی،خودش بالذاته چیز گهی است و اصلن نیازی به گه زدن مضاعف ندارد...دیشب بعد از تمام شدن کنسرت گفتم کاش نمی آمدم،نه فقط به خاطر این قطعه که برای کل اجرای دو سه ساعته ،بحث پول و وقتش هم نبود(شاید هم بود) فکرم بیشتر این بود که نامجوی ِ کنسرت زنده، ربطی به نامجوی کارهای ضبط شده اش نداشت. اصلن خیلی باید جذاب باشی و حرف برای گفتن داشته باشی که تنها و تنها و با یکی دو ساز که تسلط خیلی زیادی هم بر آنها نداری، بروی بالای سن و دو سه ساعت بی وقفه بخوانی و بزنی . این شاید خیلی تلخ باشد-برای منی که فکر می کردم [و می کنم؟] که نامجو و شیوه ارائه‌اش یکی از امکانات موسیقی ایران می توانست باشد- که اعتراف کنم که از کنسرت آماتور چند هفته پیش تعدادی از دانشجویان موسیقی که موتزارت را اجرا می کردند خیلی بیشتر لذت بردم تا از کنسرت محسن نامجوی حرفه‌ای..که البته حرفه‌ای بودن نه اصالتی دارد و نه به خودی خود ارزشی...نامجو دیشب همه اش تکرار مکررات بود بدون هیچ چیز جدیدی،بدون اجرا و بیان قطعه‌ای که غافلگیرت کند،گیرت بیندازد و بِکِشدت.

گلشیری سخنرانی ای دارد در خصوص جوانمرگی در نثر معاصر فارسی که آن را در شب‌های گوته در آن سال‌های پر تب و تاب ایراد کرده،او در بخشی از سخنرانی می گوید:

...اما مقصودم از جوانمرگی، مرگ ـ به هر علت که باشد ـ قبل از چهل‌ سالگی است و کمتر، چه شاعر یا نویسنده زنده باشد یا مرده؛ یعنی ممکن است نویسنده یا شاعر هم‌چنان زنده بمانند اما دیگر از خلق و ابداع در آنها خبری نباشد. خودشان را تکرار کنند و از حد و حدودی که در‌‌ همان جوانی بدان دست یافته‌اند فرا‌تر نروند...

انگار حالا می شود مرزهای جوانمرگی را تا سرحدات موسیقی را گسترش داد.

n

این روزها نامجو مشهور است، آن قدر مشهور که همه بلیت‌هایش در این شهر کوچک دانشجویی فروش می رود و آن قدر بیشتر مشهور که از لوزان تا تورنتو،از لندن تا نیویورک کنسرت دارد و جماعت را سرگرم می کند، او حالا آن‌چنان از سرکشی و طغیان دست برداشته که بسان همان‌هایی که روزی نقدشان می کرد پیام نوروزی یوتیوبی می دهد(غافل از این که در ایران کمتر کسی می تواند یوتیوب را دنبال کند) و دغدغه هایش به جای  "صبحونه ات شده سیگار و چایی"تبدیل شده به  "دو دو اسکاچی"...و انگار خیلی به چیزی اعتراضی ندارد و بیشتر دوست دارد مخاطبش را بخنداند. او حتا به قول خودش بعد از خروج از ایران شعری هم نگفته و دست از سرودن برداشته و برای قطعاتش دست به دامن بقیه‌ی شعرا خصوصن قدما شده، در حالی که به گمانم قویترین کارهای نامجو همان‌هایی‌ست که شعرش را خودش گفته است.

این خیلی طبیعی است که آدم ها تحت تاثیر تجربیات و سن و محیط عوض بشوند و این طبیعی‌تر که خروجی هنرشان هم به تبع آن تغییر کند.اما برای یک هنرمند این تغییرات می تواند به بهای مرگ زودرس هنری‌اش باشد.و در آخر یک سوال باقی می‌ماند آیا نامجو جوانمرگ شده است؟

 

 

1391/12/13 ساعت 19:37

پس از صدسال

پس از صدسال

به نظر من اولین عکس‏هایی که فرنگی‏ها از ما گرفتند،اتفاق مهمّی بود در تاریخ اندیشه‏ی ما. و این اتفاق آن است که پس از قرن‏ها تعارف ما دیگر مجبور بودیم واقعن به خودمان نگاه کنیم. برخلاف آینه،ساعتی بعد،روزی بعد،هفته‏ای بعد،عکس حرف خودش را پس نمی‏گرفت و تصویری دیگر- و شاید آراسته‏تر- از ما نمی‏داد؛همان بود و همان را نشان می‏داد که بود و ما دیگر از آن خلاصی‏ نداشتیم.عکس ماهیتن پوشش‏های عاریتی تکلف‏آمیزی را که طی قرنها بر خود پوشانده بودیم پس می‏زد،و موقعیتی را که در آن زندگی می‏کردیم نشان می‏داد؛ موقعیتی که متضاد بود با این‏که ما اشرف مخلوقات باشیم؛و جهان کوچک باشیم‏ و عرصه‏ی نبردی الهی با بدی.آنچه می‏دیدیم با سرنوشتی که خداوند برای‏ بهترین مخلوقات خود باید تدارک کرده باشد چندان جور نبود و تزلزل در ارکان باور ما می‏انداخت چیزی از ما می‏ماند که نمی‏خواستیم این باشد.عکاسی‏ را کشتیم و برخی‏مان این عکس‏ها را واهی و توهین خواندیم؛و اگر این توهین‏ بود پس چرا آن را زندگی می‏کردیم؟آیا نباید چیزی تغییر می‏کرد؟

 

بهرام بیضایی

مجله ایران‌نامه-شماره 55

1391/10/23 ساعت 02:30

از خوشی ها و حسرت ها...

...از این نسل ، هر که رفت ، یا ماند، به جستجوی آرمانی برخاست که از دسترسش سخت فاصله داشت.همه خواستند- و خواستیم- آدم هایی مهم تر،بزرگ تر،جامع تر و بسیط تر بشویم.کوچ کرده ها بر این باور بودند که با تغییر سرزمین،مجال دسترسی به آن معنا و مفهوم مختفی و دور از دسترس مانده ی در درون،فراهم خواهد آمد.خیال کردند،و هنوز هم می کنند،که جغرافیا،جایگزین تاریخ می شود؛ که با جابجایی جغرافیایی،تاریخی از سر نو نوشته خواهد شد.اما،استثنایی چند به کنار-همه،عملکردهایی بسیار کمتر از مقدوراتشان داشتند.از محدودیتی به محدودیتی نقل مکان کردند و یکسره یادشان-یادمان- رفت که وسعت جهان از وسعت خلاقیت انسان مایه می گیرد و خلافش هم همیشه صادق نیست.یا حداقل در بده و بستان محیط و انسان ، انسان چه عامل عظیمی است.وقتی که بازگشتم ،فکر کردم آنهایی که دوستشان داشتم یا نداشتم ،وضعشان خوب بود ،اما حالشان خوب نبود.در ته چشمانشان می خواندم که انگار چیزی عمده و اساسی را در جایی جا گذاشته اند: مکانی را،یا خاطره ای را.مثل این که در انتهای سفری دور و دراز ،یک مرتبه یادشان آمده که در ِ خانه هاشان را نبسته اند.نگرانی،شوقشان را تقلیل داده بود و چیزی در میان شک و یقین معلق مانده بود:حرکت مداوم آونگی آغاز شده بود که اصلن از آغاز در جستجوی استقرار بود! و شاید روی دیگر سکه ،ما هم همین طور باشیم.نگاه دلسوزانه و بزرگوارانه آن طرفی ها به ماها-که ظاهرن خیلی پرت افتاده ایم-باید تماشایی باشد.و شاید ما هم ،مانند آنها،همانی نشدیم که می خواستیم باشیم.پس به کمتر رضایت دادیم.آرمان ها به ضرورت استحاله و تنزل یافتند و انسان ِ در جستجوی رفعت و منزلت شخصی خود ،به تماشاگری حرکت ِ جهانی غریبه و سرخوش گردن گذاشت.کل این منظر، به نقاشی های اِشِر می ماند،پله ی دو سویه ی معکوسی است که کسانی از آن بالا و پایین می روند.نقاشی را که بچرخانی،آن که بالا می رود به پایین خواهد رفت!فرقی هم نمی کند از کدام سو بچرخانی.

از خوشی ها و حسرت ها

آیدین آغداشلو


جان به جانمان بکنند فرانکوفیل هستیم،حالا هر چه‌قدر این عمله اکره‌ی حضرت ملکه امانمان بدهند و نان و نمک این نوچه‌های روباه پیر را بخوریم باز قطب‌نمایان به سمت پاریس پشتک و وارو می زند.این که چقدر این ماجرا تحت تاثیر مد و ادا و اصول است و چقدرش مثلن احتمالات ژنتیکی ناشی از مراودات کولیان دامنه زاگرس با کولیان رشته کوه‌های آلپ و پیرنه و ژورا ،سر جای خود بماند که رازی‌ست سر به مهر...

غرض این که درمیان بخشی از معلوماتی که نشر ناکجا منتشر کرده داستانکی از بنده هم وجود دارد و این کتاب گویا در روز اول فوریه در پاریس و در اینجا معرفی می شود.مقصود خودعرضگی بود که انجام شد وگرنه ناگفته پیداست که :

سراغ جیب سلامت نمی‌توان دریافت

مـگر ز کسوت بی‌رنگ هـیچ بودنها...




 

داستان مرگ فاسبیندر

در ساعات اولیه بامداد دهم ژوئن 1982 وقتی که ژولین لورنز به خانه بازگشت، فاسبیندر را درازکش در تختش دید، خیال کرد که خوابیده است.نسخه‌ی دست نویس آخرین فیلمنامه‌اش در کنارش بود.برخلاف همیشه موقع خواب،لباس کامل تن اش بود ولی کفش هایش بی دقت این ور و آن ور رها شده بودند.تلویزیون گوشه‌ی اتاق خش و خش می کرد. بوی سیگار و عرق تن فضا را پر کرده بود. همه چیز حکایت از آن داشت که فاسبیندر در حالی که مشغول کار روی آخرین فیلمنامه اش بوده به خواب رفته است.فیلمنامه ای درباره رزا لوکزامبورگ سوسیالیست انقلابی...ولی صورتش خیلی رنگ پریده بود و سیگار روشن نشده‌ای از لبانش همین طور آونگان مانده بود،قطره‌ی خون خشک شده ای که از بینی فاسبیندر آمده بود نظر ژولین را جلب کرد.در مدت 4 سالی که ژولین لورنز با فاسبیندر بود، بارها دیده بود که او خسته از کار کردن مدام و تحت تاثیر الکل و کو کایین به خواب رفته است اما این بار همه چیز فرق می کرد.دقیق‌تر گوش کرد،فاسبیندری که موقع خواب خرناس می کشید ساکتِ ساکت بود.از در و دیوار و ساعت صدا در می آمد که از فاسبیندر نه...او مرده بود. مرگ فاسبیندر تنها ده روز پس از تولد 37 سالگی اش اتفاق افتاد.

در اواخر عمر فاسبیندر پیوسته در حال کار بود،به طور متوسط تنها سه ساعت می خوابید،دیوانه‌وار می خورد،روزانه دو بطری ویسکی بوربن می نوشید،پشت سر هم سیگار،علف و کوکایین می کشید و قرص‌های خواب آور قوی مصرف می کرد.دوستش به خاطر می آورد که شبی فاسبیندر قبل از خواب کوکایین کشید،سه عدد قرص والیوم10 بالا انداخت و بعدش هم سه گیلاس ویسکی بوربن نوشید و گفت"اگه تا یه ربع دیگه خوابم نبره،دوباره همین کارها رو تکرار می کنم".پانزده دقیقه بعد فاسبیندر هنوز بیدار بود و همان طور که گفته بود همه آن کارها را تکرار کرد و گفت" اگه تو یه بار این کار رو بکنی قطعن می میری..."

در دوره‌ی کاری کمتر از 15 سال فاسبیندر چهل فیلم سینمایی، سه فیلم کوتاه ،چهار سریال تلویزیونی و 4 نمایش رادیویی ساخت و قریب 24 تیاتر روی صحنه برد. به علاوه او تهیه کننده فیلمبردار،آهنگساز،طراح صحنه،تدوینگر نیز بود. راینر وارنر فاسبیندر (31 می 1945 – 10 ژوئن 1982)بی شک یکی از مهمترین فیلم‌سازها،نویسنده‌ها و بازیگران آلمان بعد از جنگ جهانی دوم است.

و این گونه بود که زندگی خلاقانه و هنرمندانه اش با منش خودویرانگرانه ‌و هنجارگریزانه‌اش به پایان رسید،زندگی ای که شاید ترجمان عینی حرف خودش بود : این اصلن آسان نیست که بپذیریم رنج کشیدن هم می تواند زیبا باشد...خیلی مشکل است؛ ولی وقتی به دست می آید که بتوانی عمیقن در خود فرو روی... 

1391/10/07 ساعت 08:33

نوستالژی

در شکاف میان هویت و شبه هویت است که میل نوستالژیک ظهور می کند.در واقع نوستالژی شیفته‌ی فاصله است و نه چندان شیفته‌ی آن‌چه از او جدا شده است.در عین حال گذشته‌ی نوستالژیک،ایدئولوژیک است،چرا که همان طور که ادوارد سعید در کتاب شرق‌شناسی می گوید این گذشته چیزی جز جغرافیای تخیلی ِ ساخته و پرداخته‌ی روایت ها نیست.اما از آنجا که آن از دست رفته‌ی واقعی و کمبود ِ آن، همواره این ساختار ذهنی را تهدید می کند باید از این ساختار در مقابل آن حفاظت کرد. هم از این روست که گذشته‌ی نوستالژیک اجبارن به مجموعه ای از اشیا و یادگاری‌ها تبدیل می شود که می توانند به نمایش گذاشته شوند و مورد استفاده‌ی مکرر قرار گیرند.

آرزوی نوستالژیک و مصنوعات فرهنگی منتج از آن عقب گرا هستند. درست است که درک واقعی از افول زمان حال می تواند موجب نوستالژی باشد و نیز درست است که نوستالژی می تواند نتیجه‌ی درک واقعی تکان های آینده ،دوری از وطن و جابجایی و بحران های هویتی باشد. این نیز صحیح است که خیلی از اوقات نوستالژی برای تخفیف ضایعاتی است که از همین نوع نگرانی ها ناشی می شود، اما به هر حال و در آخرین تحلیل سیری عقب‌گرایانه دارد. زیرا هدفش بیشتر بازسازی گذشته از طریق بت سازی یک دنیای ایده آل است تا  حفظ گذشته.

 از نقطه نظر سیاسی،آرزوی نوستالژیک،می تواند نه وحدت که افتراق به همراه آورد و نه مسبب صلح که موجد جنگ شود. حتا بسی بیش از این‌ها،سیاست نوستالژیک می تواند به سیاست کشتار همگانی بینجامد.

برگرفته از مقاله‌ی نوستالژی مهاجر نوشته‌ی دکتر حمید نفیسی

چاپ شده در مجله گفتگو

1 2 3 4 5 ... 58 >>
Free counter and web stats