پژواک تردیدها
اسفند 1390
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      
آرشیو
موضوع بندی

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1390/12/29

گمان دارم یکی از کارکردهای آیین های جمعی ،معنا کردن جهان پیرامون انسان بوده و هست ،در واقع انسان با این کنش  فاصله گذارانه  به دنبال تاویل و تعبیر جهان و شاید حتا تحمل آن برآمده.کنشی که هستی را از حالت انتزاعی خارج و به آن هویتی معنامند می بخشیده و شاید هنوز هم می بخشد...با این معنای برکشیده شده از آیین های جمعی بوده که زندگی سهل تر و آسان تر دنبال می شده.

اگر فرض کنیم که آیین های به جا مانده برای انسان معاصر،ور انسانی تر آنهاست  (زنده بگور کردن و رقص خنجر و سوگواری های طویل المدت ور افتاده یا کمتر شده ) پر بیراه نیست که بگوییم اگر در اجرای قسمتی از این آیین های به ارث رسیده، زندگی دچار اختلال و سختی و مشکل می شود باید یک جای کار بلنگد و یک تجدید نظری در آن ضروری است.مشکلاتی هم چون ایستادن چند ساعته در صف بانک و سقوط از نردبان و بدو بدو و ترافیک و غرولند و دید و بازدیدهای غیرضروری کسالت بار و...

خلاصه این که هیچ آیینی(با هر قدمت و جهان بینی) ارزشش را ندارد که زندگی انسان را تبدیل به چیزی مشکل تر از این چیزی که هست،بکند.زندگی به اندازه ی کافی فرآیند مزخرفی هست.


1390/12/11
سینمای آمریکا

سینما در آمریکا عرصه ای برای رویارویی های هنرمندانه نیست و تنها برای وقت گذراندن است.

وودی آلن


1390/11/07
تو چه می دونی اون کجاست؟محله ی من سالهاست گم شده

در صحنه ای از فیلم کلاغ ساخته ی بهرام بیضایی،مادر که از خاطرات گذشته می گوید آسیه را با خود به زمانی از دست رفته می برد و به جاها(تهران قدیم) و به دیدار مردمی که دیگر وجود ندارند.بیضایی در این سکانس تهران قدیم را به تصویر می کشد.بیضایی در مورد موسیقی این سکانس (ساخته ی شیدا قرچه داغی ) و تهران آن روزها این طور می گوید :

....این نوع موسیقی ظاهرن در باغ ملی نواخته می شد،در کافه شهرداری هم و در لقانطه هم که روی استخرش لوتکا داشت.حتا این اواخر در کافه نادری هم بود.تهران شباهت خودش را با پاریس یا وین اوایل قرن داشت تمرین می کرد و قبل از آن که این تمرین تبدیل شود به یک زندگی واقعی،تهران جدید بلعیدش و از بین بردش....

یکی از زیباترین و بهترین بناهای تهران یعنی ساختمان پست و تلگراف قبلی در توپخانه شاید بیش از 15 سال عمر نکرد.در سال بیست یعنی همزمان با اشغال افتتاح شد  و تا سال سی و چهار پنج که من سال یازده دارالفنون بودم بود،اما سال دوازده که رفتم نبود.در یک تعطیل تابستان از صفحه ی خاک برش داشتند،این یعنی سال سی و پنج و جمعن یعنی فقط 15 سال زندگی برای بنایی به آن زیبایی که من تصاویرش را چند بار در شاید وقتی دیگر نشان دادم....

این نشان می دهد که یک تغییر درونی ناگهانی در این کشور رخ داده .روبروی آن ساختمان و ساعت شهرداری هم در یک چشم به هم زدن ویران شد.معلوم نیست چرا،به چه مناسبت و جای آن چه ساختند ؟....به نظر می رسد یک سلیقه ی دیگر یا یک بی سلیقه گی دیگر حاکم می شود و می خواهد همراه با نوگرائی غربی شکل عوض کند و مثل همه کارهای بی ریشه ی بی دنباله وا می ماند.این مشکل فقط در سطوح بالای تصمیم گیری نیست ،در همه ی ملتی هویت باخته است.ناگهان کل هم وطنان شهر و ده درهای چوبی شان را می کنند و در آهنی می گذراند......همقدم شدن با مردم پیشرفته ما را پیشرفته نمی کند.پیشرفت آنها از ذهن به عمل در می آید .پیشرفتی که اول در ذهن رخ نداده باشد،بی ریشه است و دلایل خود را نمی داند و در نتیجه تحول و ادامه ندارد یعنی اصلن زندگی ندارد.این بیشتر ویرانگری است تا سازندگی.وقتی فکر پشت عمل نیست اتلاف است تا اختراع و خلاقیت.پوک است...


1390/10/28
در ستایش خودافشاگری

این صحنه ای است از فیلم"پاریس تگزاس"ویم وندرس...گفته اند که این فیلم تفسیر شکست رویای آمریکایی وندرس بوده است.برخی دیگر نیز آن را روایت شکست محتوم عشق دیوانه وار خوانده اند،از سویه های فمینیستی فیلم هم سخن رفته است.اما این صحنه به خصوص را می خواهم روایتی به منظور ستایش گفتگو و خودافشاگری تاویل کنم... خودافشاگری ای برآمده از کشف و شهود آن سفر ادیسه وار بی کلام تراویس...مرد برای این که جرات ورزانه خود را روایت(اعتراف) کند نیاز دارد زن را نبیند(آیا این یادآور روش روانکاوی فروید و مبل معروفش به گونه که مراجع کننده او را نمی دید،نیست؟) و با این خود افشا سازی خویشتن واقعی و نقد گذشته ی خود را به نمایش می گذارد...با این شیوه برون ریزی است که از مرز عشق رمانتیک ناخودآگاه می گذرد و عاطفه اش را به سطح خودآگاه می رساند.با این آگاهی است که می تواند زن و بچه اش را که زمانی مسبب جدایی شان بوده بهم برساند و خود از دور نظاره گر این وصل باشد...خشونت مردسالارنه ای که مسبب تبدیل زن به کالای جنسی شده بود به مدد این خودافشاسازی جایش را به تلاش برای بازسازی هویت مادرانه ی زن می دهد.مادریتی که در حلقه شدن پای پسر به دور بدن جین باز تولید می شود...


1390/09/18
واژه های پیشنهادی فرهنگستان زبان برای اصطلاحات سینمایی (سال 1351


«همسنه» برای «دیزالو»

«فراسند» برای «فیداین»

«ناسند» برای «فیداوت»

«توژ» برای «فیلم»

«ریسه» توژ برای «فیلم استریپ»

«پربند» برای «فریم»

«زکاله» برای «گرافیت»

«نمودک» برای «ماکت »

«ریزتوژ» برای «میکروفیلم»

«بالافرنداز» برای «اورهد»

«برنما» برای «پوستر»

«توژال» برای «اسلاید»

«کندنمایی» برای «اسلوموشن »

«دوردیس» برای «تلویزیون»

«غیژ» برای «زوم»

«غیژاندن» برای «زوم کردن»

اغلب شان خیلی غریب و نامانوس اند ولی شاید بعضی هایشان را می شد با به کاربردن در متون و مقاله ها و کتاب ها جا انداخت و رواج داد.


1390/07/21
سینماتک و خیال

غیر از متن های هنری ای که الزامن وابسته به جغرافیای خوانششان هستند(به عنوان مثال آثار معماری) چگونگی دریافت ،خوانش و گفتگو با متن می تواند فرآیندی وابسته به مکان و زمان خوانش باشد.این که من-مثلن- موسیقیِ خاصی را در کدام جغرافیا و در چه زمان و در چه حال و هوای احساسی بشنوم ،طبیعتن در دریافت و نحوه تاویلم از آن موسیقی بسیار موثر است.این که اینجایم یا آنجا،خوبم یا بد،تنهایم یا در جمع و...نگاه و زاویه ی مرا نسبت به متن مورد گفتگو تغییر می دهند.

از سینما تک پاریس و از دیدن فیلم مستند "آخرین والس" اسکورسیزی برگشته ام.فکر می کنم که اگر این فیلم را در خانه ی خودم در تهران یا در سینمایی در کشورم یا حتا در سینمای دیگری در همین شهر می دیدم،آیا نحوه تاویل و گفتگویم یکسان بود؟آشکارا شخصیت سینماتک حضوری سنگین و فرامتنی در سرتاسر حضورم(چه در زمان دیدن فیلم و چه قبل و بعدش)در آنجا داشت.فیلم به جریان آخرین کنسرت گروه باند می پردازد.اما در جلوی چشم من انگار چیزهایی فراتر از یک فیلم از فیلمساز آمریکایی در جریان است.از خود وضعیت سالن و تماشاچی ها تا اهمیت سینماتک به عنوان بزرگترین و مهمترین فیلمخانه دنیا تا تروفو و گدار و موج نو و ماجراهای می 68 و بازن...به واقع آن چه در جلوی چشم من نقش می بیند نه حاصل کار اسکورسیزی که حاصل تمام دانسته ها و خیال ورزی هایم درباره سینماتک است.

حضور ؛انگار باطل کننده ی خیال است.حالا سینماتک برایم تجسمی فیزیکی دارد .با آن معماری پسامدرنانه اش(که انصافن به دلم ننشست)،با آن دختر زیباروی مسئول اطلاعات که مشفقانه تلاش کرد متقاعدم کند که فیلم دسیکا را نبینم(که موفق هم شد)،با آن کتابفروشی اش که دو کتاب درباره ی سینمای ایران داشت،با آن موزه اش ...در ذهنم عینیتی تمام و کمال یافته و شاید با این عینیت دیگر به راحتی نتوان به ساحت خیال و خیال ورزی وارد شد.دیگر نمی توان این گونه تصورش کرد یا آن گونه.این طور خواستش یا آن طور..دقیقن همانی ست که دیده ای و تجربه کرده ای.بدون هیچ کاستنی یا افزودنی...

با همه حال چه دوزخ مطلقی می شد این دنیا بدون خیال...و شاید سینما و فیلم،بازآفرینی همان خیال از دست رفته است برای بشر دوزخ زده ای که نمی خواهد در دوزخ زندگی کند...  

 


1390/01/09
شهادت نامه

6 ژوئن 1980

شب تلویزیون وصیت نامه ی ارفه ی ژان کوکتو را نشان داد .بزرگان ، کجا رفته اید؟کجایند روسلینی،کوکتو،رنوار ،ویگو؟شعر سینما از دست رفته است؟فقط پول مطرح است،پول ،پول و ترس...همه می ترسند.فلینی می ترسد.آنتونیونی می ترسد،..فقط یک نفر از هیچ چیز نمی ترسد:برسون.

 خاطرات آندری تارکوفسکی

توضیح:

1-خاطرات تارکوفسکی با نام شهادت نامه به روسی و آلمانی منتشر شد ، ترجمه انگلیسی با عنوان زمان درون زمان بود و برگردان فرانسوی هم اسم دفتر خاطره ها را به خود گرفت .ترجمه ی آن به فارسی و توسط بابک احمدی انجام شد که در شماره 121 ماهنامه ی فیلم با عنوان "امید بازیافته" چاپ شدبعدها این نام به کتابی داده شد که بابک احمدی،مفصلن درباره تارکوفسکی نوشت.نقل قول ها از آن کتاب است.

2-قبلن درباره ژان ویگو اینجا نوشته ام



   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 440069


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
Search Engine Optimization